ابن خلدون ( مترجم : آيتى )

563

تاريخ ابن خلدون ( فارسي )

فرمانروايى فرا رود ولى آيبك جلو زياده‌رويهاى او را مىگرفت . اقطاى تا ، قلوب مماليك بحرى را به خود متمايل سازد و آنان را از آيبك دور نمايد ، نسبت به آنها جانب مدارا و فروتنى را رعايت مىكرد و عاقبت در دولت ، صاحب قدرت و امتيازى شگرف گرديد . اسكندريه را از المعز آيبك به اقطاع گرفت و در بيت المال تصرف مىكرد . فخر الدين محمد بن الناصر بهاء الدين بن حناء را نزد الملك المظفر تقى الدين محمود ، صاحب حماة فرستاد . دختر او را به زنى گرفت . اقطاى دست سخا برگشاد و به اين و آن اقطاع داد و در ميان مردم ، ياران و پيروان بسيار حاصل كرد . اين اعمال بر المعز آيبك گران مىآمد تا عاقبت آهنگ قتلش نمود . در سال 652 روزى او را براى شورا به قصر دعوت كرد و سه تن از غلامان خود را در تالار ستونها به كمين نشاند . اينان قطز و بهادر [ ( 1 ) ] و سنجر بودند . چون اقطاى بيامد بيرون جستند و به روى او شمشير كشيدند و در حال به قتلش آوردند . مماليك بحرى به هم برآمدند و بر اسب نشستند و قلعه را محاصره كردند ولى چون سر اقطاى را به سويشان پرتاب كردند پراكنده شدند . چون اقطاى كشته شد امراى مماليك بر جان خود بيمناك شدند و كسانى چون ركن الدين بيبرس بند قدارى و سيف الدين قلاون صالحى و سيف الدين سنقر الاشقر و بدر الدين بيسرى [ ( 2 ) ] شمسى و سيف الدين بلبان رشيدى عز الدين از دمر و سيف الدين سكز [ ( 3 ) ] و بلبان المستنصرى و سيف الدين برامق [ ( 4 ) ] با جماعتى ديگر از مماليك بحرى به شام رفتند و آنان كه باقى مانده بودند پنهان شدند . المعز ايبك فرمان داد اموال و ذخايرشان را مصادره كنند و هر چه اقطاى از بيت المال گرفته بود بازگردانيدند و اسكندريه را به اعمال سلطانى منضم نمودند . با رفتن اين گروه آيبك به انفراد به فرمانروايى پرداخت . الملك الاشرف موسى را خلع نمود و نامش از خطبه بينداخت و به نام خود خطبه خواند و با شجرة الدر زوجهء الملك الصالح كه پيش از او به مقام شاهى رسيده بود ازدواج كرد و علاء الدين ايدغدى عزيزى و جماعتى از مماليك عزيزى را آزاد كرد و دمياط را به علاء الدين به اقطاع داد . چون مماليك بحرى و امرايشان به غزه رسيدند به الملك الناصر صلاح الدين يوسف نامه نوشتند و اجازت خواستند كه به شام روند و چون به دمشق رسيدند او را به تصرف مصر تحريض كردند . او نيز اجابت كرد و لشكرى بسيج نمود . المعز آيبك در باب آنان به الملك الناصر يوسف نامه نوشت . امراى بحرى كه از مصر آمده بودند از او خواستند كه قدس و بلاد ساحلى را به اقطاع ايشان دهد . او نيز چنان كرد . الملك الناصر به عزم مصر به غور آمد و از آنجا با جمعى از مماليك و ديگران راهى قاهره گرديد و در عباسه فرود آمد . دو سپاه مدتى همچنان در مقابل يك ديگر درنگ كردند .

--> [ ( 1 ) ] متن : بهادل . [ ( 2 ) ] متن : بنسر . [ ( 3 ) ] متن : تنكر . [ ( 4 ) ] متن : موافق .